تبليغاتX
بانو

بانو

بانو ستاره ساز است ... خبرساز و ماندگار

سلام دوستان

از تمامی شما که منتظر بانو هستید و این مدت ما را با پیامهای گرمتان تنها نگذاشتید ممنونیم

متاسفانه به دلیل سرویس نامناسب اینترنت در ایران برای ارسال بانو به ایران و آپ کردن وبلاگ مشکلات زیادی داریم و این کار با مشکلات فنی همراه است. امیدواریم با تکمیل سایت بانو این مشکلات حل شود. و البته به فکر هستیم.

باز هم شرمنده شما هموطنان عزیز هستیم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 19:1  توسط نشريه بانو  | 

"بانو" ، آدم گِلی را میشکند و یادآورت میکند که نَفَس آفرینشی..

"بانو" با تو از درد تنهایی آدمی می گوید...

یگانه دلیل آفرینش را به تصویرمی کشد ، یگانگی شرار انگیز زن و مرد ...

لحظه ای وصل هرآنچه هست و نیست،عدم و پیدا را به تنت میدمد ، بلندت میکند ، چرخت میدهد و باز... آرامت می کند.

وای که آرام آرامی اینچنین، دلیل آفرینش من است...

"بانو" تو را می گوید

ای موجود رویایی، ای مست بی باده ،مجنون بی لیلی تو نبض آفرینشی !

آهای تو اشرف مخلوقاتی و زمین و آسمان به پای تو میگردد

بانو ، تلنگری بر ذات انسانیت است بر یگانگی هستی زن و مرد ، باز آفرینش است ،

در چهار چوب بدن خاکی پروازت میدهد به انتهای نابرابری سوقت میدهد و به شوق باز می آورد...

لحظاتی با " بانو" رفتن دوای تمام بی تابی هاست ، نوشداروی روان است و درمانی نایافتنی...

بانو از آن عشق است و عشق یگانه دلیل هستی ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 18:55  توسط نشريه بانو  | 

لیلی، خودش را به آتش کشید

 خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت: من.

خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.

خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.

لیلی گر می گرفت. خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود.

مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.

آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.

خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود.

 

لیلی، تشنه تر شد

لیلی گفت:

امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟

خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.

لیلی گفت: کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت: مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب.

خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...

لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون،

پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛

دریا تشنگی است و من آبم، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟

لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید.

 

لیلی، پروانه خدا

 شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.

شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.

مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.

و زمین پر از شمع و پروانه شد.

پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.

خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.

پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.

شب بود، خدا شمع روشن کرد.

شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.

شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.

بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.

بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.

شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزد.

لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

لیلی، نام دیگر آزادی

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.

دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق باشد.

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.

شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست.

لیلی می دانست خدا چه می خواهد.

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

لیلی، رفتن است

 خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.

ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند

و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.

خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.

شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.

خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.

شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.

خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.

خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.

شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.

و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

 

شیطان از انتشار لیلی می ترسد

خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت، سجده نکرد.

گفت: من از آتشم و لیلی گل است.

خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.

شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.

شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.

اما گفت: نمی توانی، هرگز نمی توانی. لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من. گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود. و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.

دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.

او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.

می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.

نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.

لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

اسب سرکش در سینه لیلی

لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است.

نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.

لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین، نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟

مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟

 لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.

 

لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر

.مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده،این اسب را با خودت می بری؟

مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.

لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.

لیلی، زیر درخت انار

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.

گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.

مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد.

لیلی، نام تمام دختران زمین است

خدا مشتی خاک برگرفت. می خواست لیلی را بسازد،

از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.

سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد.

زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود.لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.

خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.

آزمونتان تنها همین است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر.

عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید.

و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو کنید.

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 18:24  توسط نشريه بانو  | 

دلم فریاد خاموش است.

دلم طوفان مسکوت است.

دلم از اختناق صوت در بن بست اجباری

دلم از مردن امید درپیکار با مرداب

 می ترسد!!

دلم از انحلال انسانی

از پوسیدن اندیشه در پستوی ترس و ارعاب

می ترسد!!

دلم پرواز می خواهد

به آبادی، به آنجایی که مرداب تعصب ها

نمی خشکند درمبدا

نهال حق و آزادی!!

نمی دزدند از فردا

امید کودکان آبادی !!

                                                                                    نیوشا دانشور

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 22:52  توسط نشريه بانو  |